زمان جاری : شنبه 23 تیر 1403 - 7:09 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم

ads
تعداد بازدید 343
نویسنده پیام
kimiya
آنلاین

ارسال‌ها : 5
عضویت: 5 /6 /1393
تشکر شده : 2
آوای گیاه

از شب ریشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ریختم

بی پروا بودم : دریچه ام را به سنگ گشودم

مغاک چنبش را زیستم

هوشیاری ام شب را نشکافت ، روشنی ام روشن نکرد:

من تو را زیستم ، شبتاب دوردست!

رها کردم ، تا ریزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند

بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم

و همیشه کسی از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد

و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت ، و کنار من خوشه ی راز از دستش لغزید

و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ ، من ماندم و همهمه ی آفتاب

و از سفر آفتاب ، سرشار از تاریکی نور آمده ام:

سایه تر شده ام

و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام

شب می شکافد ، لبخند می شکفد ، زمین بیدار می شود

صبح از سفال آسمان می تراود

و شاخه ی شبانه ی اندیشه ی من بر پرتگاه زمان خم می شود.



چهارشنبه 05 شهریور 1393 - 14:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر

پاسخ ها


برای نمایش پاسخ جدید نیازی به رفرش صفحه نیست روی تازه سازی پاسخ ها کلیک کنید !
پرش به انجمن :